تبليغاتX

سلام خيلي خوش اومدين متاسفم ولي تنها ارمغانه دهکده من غمه اگه حاضري بپذيري يا علي !

   دهکده شعر های عاشقانه

دهکده شعر های عاشقانه
شعر و عکس های عاشقانه
 غم پنهان
تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم  شیرینیست  برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!

|+| نوشته شده توسط بهرام در یکشنبه سیزدهم دی 1388  |
 باغ نگاه

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

|+| نوشته شده توسط بهرام در یکشنبه سیزدهم دی 1388  |
 دلتنگیهای من ودلم . . .

وقتی شبهااز فکرت بیدار میشم

تاچشمام باز میشه

فکر میکنم....همش فکر. . .

هرچقدربیشترفکرمیکنم کمتریادم میاد که دیگه بایدچیکار میکردم که پایبندم بشی . . .

دیگه حتی نمیتونم فکرکنم . . .

همش میخوام بایکی حرف بزنم

یادم میاد اونروزی که بهم میگفتی بهم نزدیک شو . . . حرفهاتوبهم بگو . . .

وقتی دلم از دنیا کنده میشه وبه خودم میام . .

آروم درگوش دلم میگم : اون میخواد بره . . .

دل کوچولوم ساکت میشه

رنگ ازصورت سیلی خوردش میپره . . .

آروم بغض میکنه . . .

نگاش میکنم میگم چت شده؟ یهو بغضش میترکه میزنه زیرگریه . . .

بلند بلند گریه میکنه . . .

وقتی اینجوراونوبیتاب میبینم انگارچهارطرف وجودم دیوارمیکشن. . .نفسم بند میاد. . .

اما نمیخوام تنهاش بذارم آخه اون که گناهی نداره . . .بغلش میکنم . . .ضربانش تندترمیشه . . .

خدایا حالا با چی آرومش کنم ؟!

میخوام نصیحتش کنم اما صدای گریه هاش اونقدر بلنده که صدای منو نمیشنوه . . .

دست میکشم به صورت خیسش اشکاشوپاک میکنم ....

سرموبه معنای اینکه بهش بفهمونم آروم بگیره تکون میدم

چشای بارونیش نگام میکنه . . .انگارگلایه ای رو زبونشه که نمیگه . . . هزاربارتوخودم میشکنم

میدونم چی میخواد بگه . . .

بهش میگم : دل من اون دلیل رفتن داره

با همون صدای بغض آلودش میگه پس ماچی؟!

ما؟!

هیچ جوابی ندارم بدم . . .

هنوز منتظرجوابمه هنوزچشای غمگینش بم زل زده . . . دوتا چشم کوچولو چقدر غم توش جاشده .  . .  !

تمام نیروموبکارمیگیرم تا جوابشو بدم

تنها چیزی که میتونم بهش بگم اینه که: : :

شاید ما به گناه کرده ی دیگران و گناه نکرده ی خودمون داریم مجازات میشیم

با این حرفم نه تنها آروم نمیشه تمام وجودش اشک میشه و میریزه . . .

تا صبح پیشش میمونم و اشکاشو نگاه میکنم

و هزاربار زمزمه میکنم :

کاش الان دل اونم پیش دل من بود

"برای دل بارون زده"

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 
 

نیازمندچیزی بودم که باورش کنم

نگاهت برمن افتادوباورکرد م

 

خواهان کسی بودم تاباورش کنم

خودو رویاهایت رابامن تقسیم کردی

وباورت کردم . . .

 

اما..

آنچه که به راستی نیازمندش بودم باورکردن خود بود

مرابه دنیای درونت بردیوبااکسیرعشق یاریم کردی

وبه برکت توست...

که امروز زنده ام

لمس میکنم وباوردارم

کسی ...چیزی یاخود را

آری تنهابخاطروجود " توست "

 "برای دل بارون زده"

 

|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 عکس
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 عکس
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

عاشق                    عاشق تر

نبود در تار و پودش  دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو

|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 عشق تلخ

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز کرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

 

از جدايي يک دو سالي مي گذشت

يک دو سالي از عمر رفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را 

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

هم چو رازي مبهم و سر بسته بود 

چون من از تکرار او هم خسته بود

 

آمد و هم آشيان شد با من او 

هم نشين و هم زبان شد با من او 

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي

اين چنين آغاز شد دلبستگي 

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري که با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد 

گفتگوها بين ما آغاز شد

گفتمش: 

گفتمش:در عشق پا بر جاست دل

گر گشايي چشم دل بيناست دل 

گر تو زورق بان شوي درياست دل 

بي تو هر دم شام بي فرداست دل

دل ز روي عشق تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

گفت: 

گفت:در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان 

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش:

گفتمش:عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي دلت افسون شده 

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

 بر لبم بگذاشت لب يعني خموش 

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود 

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود 

خوبي او شهره ي آفاق بود

در نجابت در نکويي طاق بود

روزگار 

روزگار اما وفا با ما نداشت 

طاقت خوشبختي ما را نداشت 

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت 

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را

يار ما را از جدايي غم نبود 

در غمش مجنون و عاشق کم نبود 

بر سر پيمان خود محکم نبود

سهم من 

سهم من از عشق جز ماتم نبود 

با من ديوانه پيمان ساده بست 

ساده هم آن عهد و پيمان را شکست 

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شکست 

آن کبوتر عاقبت از بند رست 

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با که گويم او که هم خون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است 

بخت بد بين 

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست 

با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد

آخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر 

خاطراتم را تو بيرون کن ز سر

ديشب از کف رفت فردا را نگر

آخر اين يک پند را بشنو ز من

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود 

عشق ديرين را گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود 

بعد از اين هم آشيانت هر کس است 

باش با او... ياد تو ما را بس است

باش با او ...ياد تو ما را بس است

|+| نوشته شده توسط بهرام در چهارشنبه چهارم آذر 1388  |
 
MIADGAH IS THE BEST

گلم از خود رهيدن را بياموز


به سر منزل رسيدن را بياموز

 

مجال تنگ و راهي دور در پيش


به پاهايت دويدن را بياموز

 

زمين بي عشق خاكي سرد و مرده ست


به قلب خود تپيدن را بياموز

 

جهان جولانگهي همواره زيباست


به چشمت خوب ديدن را بياموز

 

بياموز، آفريدندت توانا


توانا، آفريدن را بياموز

 

MIADGAH IS THE BEST

 

جهان طعم شراب كهنه دارد


به لبهايت چشيدن را بياموز

 

تو اهل آسماني اي زميني


به بال خود پريدن را بياموز

 

صدايت مي كنند از عالم عشق


به گوش جان شنيدن را بياموز

 

نسيمي باش و از باد بهاري


سحرگاهان وزيدن را بياموز

 

تو ابر رحمتي ، گاهي فرو ريز


ز اشك خود چكيدن را بياموز

 

گذارت گر ز راهي پر گل افتاد


به دست خود نچيدن را بياموز

 

به عاشق غمزه و غم ميفروشند


تو از اول خريدن را بياموز

 

سبك همواره بار زندگي نيست


به دوش خود كشيدن را بياموز

 

كمانت مي كند اين بار سنگين


تو از اول خميدن را بياموز

 

جهان از هر دو دارد ، شادي و غم


شكيب داغ ديدن را بياموز

 

به دنيا دل سپردن نيست دشوار


ز دنيا دل بريدن را بياموز

 

نياسودن به دوران جواني


به پايان آرميدن را بياموز

 

به جولان در سخن"سالك" مپرداز


دمي در خود خزيدن را بياموز

|+| نوشته شده توسط بهرام در جمعه یازدهم مرداد 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط بهرام در پنجشنبه دهم مرداد 1387  |
 

این . . .تعبیر کدام خواب من بود ؟ . .

مادر . . .آیا صدای مرا وقتی به خواب صدایت می زنم

                                                            می شنوی . . ؟

من بسیار تنها هستم و خسته

                    و بغض در گلویم تاب می خورد . .

صدای مرا آیا می شنوی ؟  

و مرا آنگونه که در خواب می بینمت .. .  در خواب می بینی . . ؟

این . . .تعبیر کدام خواب من بود . . ؟

            وقتی برگردم تو چقدر پیر شده ای و من هیچگاه نمی خواهم

                پیری ی تو را ببینم مادر . .

دست مرا چون کودکی در دستهایت بگیر و مرا چون گذشته از ازدهام جمعیت

های و هوی کننده و بی اعتنا عبور بده . . .

دست مرا چون کودکی در دستهایت بگیر . .

این دنیا و آن دنیا ندارد . .

من تو را در هر دو جهان می خواهم . . .  .

 

|+| نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 همه ...

همه شعرها را گشتم . .

         نشانی از تو نیافتم

             برای تو باید

                  شعری دیگر سرود .

تو . . خود منی

         در قالبی دیگر . .

           ساده تر . .

             پاک تر . .

               غریب تر . .

                  مسحور تر .

یا نیمه ی منی

      فرسنگها دورتر از من . .

                  چونان

                       که امتداد بهت نگاه من

                                در همه چیز

 حسرت نشانی از تو یافتن است .

 

|+| نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 دوست داشتن

قلب من تنگی ست

  و یکی ماهی در آن شنا میکند .

هر آن زمان که تو را بینم

       هر آن زمان

           که دست تو را گیرم

تنگ ماهی ام

         بی کرانه میشود

                  به وسعت دریا . . .

و خود می دانی که هر آنگاه که

                              نیستی

میان اینهمه چهره های غریب

    تنگ ماهی ام

             کوچک می شود

                                                کوچک

                                                      کوچک . . . .

 

|+| نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 کاش

کاش قلبم درد تنهایی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش میشد راه سخت عشق را

بی خطر پیموده و قربانی نداشت

|+| نوشته شده توسط بهرام در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 اگر احساس کردی....

اگه یه روز احساس کردی میخوای گریه کنی

منو صدا کن

به تو قول نمیدم که تو رو بخندونم

اما میتونم باهات گریه کنم

اگه یه روز خستگی تو رو وادار به گریز کرد

نترس که منو صدا کنی

قول نمیدم که ازت نخوام این کارو نکنی

اما میتونم با تو راهی بشم

اگه روزی حوصله گوش کردن به حرف کسی رو نداشتی

منو صدا کن قول میدم که ساکت باشم

...

اما اگه یه روز باهام تماس گرفتی و جوابی نیومد

زود بیا که منو ببینی

شاید به تو احتیاج مهتاج باشم

|+| نوشته شده توسط بهرام در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 داستان شاعر و فرشته..

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت...

و

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد تا دهانش مزه عشق گرفت...

خداگفت:

دیگر تمام شد!....دیگر زندگی برای هردوی شما مشکل شد..!!!

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود،زمین برایش کوچک است..

و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد،آسمان برایش تنگ است...

 

|+| نوشته شده توسط بهرام در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 زندگی ........

زندگی واسه ما آدما مثل یه دفتر میمونه....

برگ اولش را خوش خط مینویسیم!

و دوست داری به آخرش برسه

وسطاش خسته میشی بد خط مینویسی...

و همش برگه ها رو حروم میکنه...اما آخرش که میرسه

جا کم میاره حسرت میخوره که چرا برگه هاشو حروم کرده...

|+| نوشته شده توسط بهرام در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 لالا

لالا بخواب دنیا خسیسه ...

واسه کمتر کسی خوب مینویسه...

یکی لبهاش همیشه غرق خنده است...

یکی چشماش تو خوابم خیسه خیسه...

|+| نوشته شده توسط بهرام در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 
 
بالا

/>